صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
در این غروب پر از دلتنگی در حالی که خورشید آسمان در پشت کوه ها به خواب میرود و آسمان آبی سرخ و دلگرفته میشود ، دلم هوایت را کرده است عزیزم...
در این خلوت عاشقانه ، در حالی که چشمانم از دلتنگی خیس خیس است و دستانم محتاج دستان تو هست و آرزوی شانه های مهربانت را میکنم ، دلم هوایت را کرده است عزیزم...
در این سکوت تلخ ، در حالی که حتی صدای نفسهایم را نمیشنوم ، و در حالی که آرزوی آغوش گرمت را دارم ، دلم هوایت را کرده است عزیزم...
در این لحظه های سرد و نفسگیر ، در این لحظه هایی که تنهایی سر به سر قلب پر از درد من میگذارد و در حالی که بغض غریبی در گلویم نشسته است ، دلم هوایت را کرده است عزیزم...
در این شب بی ستاره ، در این شبی که مهتاب به خواب رفته است و آسمان وجودم تاریک تاریک است ، دلم هوایت را کرده است عزیزم...
در این دنیای بزرگ و در این سرزمین بی محبت در حالی که پاهایم خسته از رفتن است و گونه ام خیس از اشک ریختن و پیش خود نام تو را زمزمه میکنم ، و آرزوی تو را دارم ،
دلم هوایت را کرده است عزیزم
باید فراموشت کنم ، چندی است تمرین می کنم
من می توانـم ، می شود ، آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری ، تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزیین می کنم
سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل ِ ، تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود :
وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم
خوابم نمی آید ولی ، از ترس بیداری به زور
با لطف قرص ِ قدّ ِ نُقل ، یک خواب رنگین می کنم
این درد ِ زرد ِ بی کسی ، بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی ، با بار سنگین می کنم
هر چه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی ، سرشار از آمین می کنم
نه اسب ، نه باران ، نه مرد ، تنهایم و این دائمی است
اسب حقیقت را خودم ، با این نشان زین می کنم
یا می بَرم ، یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سُرخ خود ، با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچین می کنم
کم کم ز یادم می روی ، این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم
افسوس ...
دیر است
ناله های من در باد گم می شوند
و تو
گوشهایت را به نوای کوچه می سپاری
آری
تو می روی
و من ضربان قلبم را
با صدای گامهایت تنظیم می کنم ...
سایه ات
در انتهای کوچه محو می شود
ولی صدای قدمهایت
تا وقتی هستم
در کوچه خواهد پیچید ...
شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد
باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد
غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر
با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد
خاك كم آب شده مثل كويري تشنه
شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد
سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد
باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد
و گوشهایم را با سر انگشتهایم به سختی گرفته ام
تا نغمه ی تو را که به خشم و به درد او را پیاپی می خوانی نشنوم
ای مرغک اسیر
که در باغی دور دست می خوانی
زمستان است
تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار ! خاموش باش
در کنج قفست آرام گیر
سرت را در زیر بالت پنهان کن
منقارت را در لای پرهای نرم و رنگینت فرو بر
ای مرغک اسیر
که در باغی دور دست می خوانی
زمستان است
ای پرستوی اسفندی ! بهار مرده است ...
نمی دانم تا کدامین لحظه باید لباس شقایق داغدار به تن داشته باشم.
دیگر از این همه دلتنگی برای بی وفاییهایت خسته شده ام.
یادم می آید لحظه هایی که با دلی پر برایت حرف می زدم ،
این تو بودی که زخم هایم را التیام می بخشیدی.
ولی ، حالا که نیستی انگار این زخم ها همیشه باید سرباز بمانند.
تو رفتی و من ماندم با دنیایی که آمدی و ساختی
و رفتنت فقط خاکستر هایی از آن به جا گذاشت ،
نمی دانم تا کی باید در این خاکستر های یادگاری کنکاش کنم
برای ثانیه هایی که کنارم بودی و فراموش کردمشان.
امروز که برایت می نویسم می دانم هرگز باز نمی گردی ،
می دانم دیدنم را به قیامت موکول کردی ،
دیگر رفتنت برای همیشه در باورم گنجیده.
سخت بود ، اما بالاخره تسلیمش شدم.
می سپارمت به خدایی که همه بنده هایش را دوست دارد و از بی وفاییشان می گذرد.
![]()
براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست
براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،
چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم
براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود
مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست
نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم
مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند
کاش روزي تو بيايي و ببيني که چسان بي تو اندوه به من چيره شده
و نگاهم به ره است و به اميد به در کوفتنت رو به در خيره شده
کاش روزي تو بيايي و ببيني که دلم بي تو از خنده و گل بيزار است
و نگاهم از غروب خورشيد تا پگاه سحري بيدار است
کاش روزي تو بيايي و ببيني بي تو غرق در غمهايم
بي کس و سرگردان در ميان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهايم
کاش روزي تو بيايي و ببيني تنها ياد تو درد مرا تسکين است
و خدا داند و من که صداي قدمت تپش قلب مرا تضمين است
پروردگارا!
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.
من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی !
تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی !
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند !
تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی !
خود را .. تمام خود را به تو می سپارم تا هر چی بخواهی از آن بیاشامی ... از آن برگیری ...
هر چه بخواهی از آن بسازی ... هرگونه بخواهی باشم !
از این لحظه مرا داشته باش !!
.jpg)
از هیچ کس توقعی ندارم
اگر کسی جانم را از من بگیرد.
قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد
تمام عمر آزارم دهد ... آتشم بزند ... هر کاری بکند ... صبر می کنم !
از او ناراضی نخواهم بود. او را بد نخواهم دانست.
به او بد نخواهم گفت !
می دانم که انسان ها دلها اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه ی تقدیرند !!

سیب بود
قسم می خورم در بهشت هم سیب بود
حوا طعم سیب را می خواست
و آدم طعم سیب را نمیدانست
آدم سیب را چید
حوا عاشق شد
گناه زاده شد
آدم و حوا به زمین هبوط کردند
دور از هم، جدا از هم
حوا گریست
هفت دریا گریست
طعم سیب بی تابی آورده بود
آدم به حوا رسید
حوا به آدم
زمین به آرامش
عشق ساکن زمین شد
و فرشته ها محافظش
...سیب قوتش
و گناه
روزها گذشت
نوبت به من رسید
دیروز آدم شدم
سیب را از نگاهت چیدم!
و بعد حوا شدم
طعم سیب، عاشقانه آفرید برایت....
نرو تنهام نذار با درد و غم ها
اگر چه دلخوری از خیلی حرفهام
به قرآنی که از سایش گذشتم
به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام
نگو می بینمت یه روزه دیگه
آخه احساس من این رو نمیگه
آخه نمی تونم قبول کنم که نباشم
تر و خشکت کنه یه مرده دیگه

گلت خشک شد ولی هرگز نبرده
زمان بوی تو رو از خونه برده
دلم خوش بود میای یه شب تو خوابم
ولی چند ماهه که خوابم نبرده
داری میری ولی پیشت می مونم
واست هیچی نبودم خوب می دونم
بعد یه عمر هم نفسی
مثل غریبه ها میری
دعام همیشه پشتته
تو کنج غربت نمیری
آبرو دارتم شدم
تو این همه حرف و سخن
ببین چقدر دوست دارم
گریه داره احوال من

وقت رفتن نمی خوام ببینمت
می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلم و پشت سرم جا میذارم
اگه خونسرده نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسمم و فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
می دونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

آهای خبر نداری دلم داره می میره
همدم بی کسی هات تو بی کسی اسیره
بهش بگین هنوزم جاش خالیه تو خونم
بگین هنوز داد می زنم برگرد دردت بجونم
بیا بلات بجونم ...
